تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

وقتی به بچه هایی که تند تند می خواهند شیشه های ماشین رو تمیز کنند ، يا بچه فقيري كه چادر مادرش رو گرفته و تقاضاي كمكي مي كنه كنجكاوانه نگاه مي كني و سوال مي كني كه: " مامان ني ني چي كار مي كنه ؟ مامان چرا به ني ني پول مي دي ؟ مامان ... " دلم مي خواد همه واقعيتها رو ازت پنهان كنم تا چيزي ندوني ..

وقتي صبح ها مجبورم توي خواب ناز لباسهاتو بپوشونم و خواب شيرينت رو به هم بريزم ، توي خواب و بيدار از من مي پرسي : " مامان آخه چرا بايد بريم بيرون ؟ هوا كه تاريكه هنوز ! خورشيد نيومده ، من بايد بخوابم .. " دلم مي خواد همه واقعيتها رو ازت پنهان كنم تا چيزي ندوني ..

وقتي ناراحتم و توي خودم هستم ، با نگاهي لبريز از محبت و معصوميت پيشم مياي و نوازشم مي كني و آهسته مي گي : " مامان ناراحتي ؟ زياد حرف بزنيم .. " دلم مي خواد هيچ واقعيت تلخي رو هيچوقت نفهمي ..

وقتي صبح ، كبوتر مرده اي رو توي حياط به من نشون ميدي و مي پرسي: " چرا اينجا خوابيده ؟ سردش ميشه ، پتو بيار بيندازم روش ..  " دلم مي خواد هيچوقت معني مرگ رو نفهمي ..

وقتي روزي چند بار از من سوال مي كني كه بالاخره كي با مامان جوني مي توني پارك بري و مثل قديمها بدو بدو كني آرزو مي كنم هيچوقت معني بيماري و ناخوشي رو ندوني ..

وقتي پسر پرستارت بهت گفته اگه دوچرخه بخره با هم ميريد پارك تا مسابقه بديد و تو بارها از من سوال مي كني چرا پسر كوچولوي پرستارت دوچرخه نداره تا با هم دوچرخه سواري كنيد ، آرزو مي كنم هيچوقت معني فقر و بي پولي رو نفهمي ..

وقتي مثل هميشه راس ساعت ۱۱ خونه تلفن مي كنم تا صداتو بشنوم و انرژي مضاعفي بگيرم و تو هم مثل هميشه ميگي: " زياد زود بيا مامان ! " دلم مي خواد هيچوقت معني دوري و تنهايي رو نفهمي ..

وقتی ناخوداگاه چشمت به دعوای بین آدمها توی خیابون می افته و مصرانه می پرسی : " آقاها چی میگند ؟ چرا دعوا می کنند ؟ " دلم میخواد هیچوقت معنای خشونت و جنگ رو نفهمی ..

وقتي سر نوبت سرسره بازي پسر كوچولوي قلدري تو رو هل ميده و زمين مي خوري و گريان سمت من مياي تا بلكه من حقت رو بگيرم و ازت دفاع كنم دلم ميخواد هيچوقت مفهموم حق كشي رو درك نكني ..  

 ميدونم دخترم .. همه اينها احساسات رئوفانه مادرانست و فقط احساس .. نه عقل و منطق .. تو می خوای همه چیزو بدونی .. خوب و بد ، تلخ و شيرين ، زشت و زيبا ، هرچند سخته ولي تلنگري مي زنم به خودم و تلاش مي كنم محكم و قاطع به خودم بگم " آره " قسمت عمده زندگي همين واقعيتهاي تلخه و تو براي قوي زيستن بايد با همه اينها كه شايد سرسوزني از مشكلات و سختيهاي اطرافت نباشه در آينده اي نه چندان دور به تنهايي دست و پنجه نرم كني تا استقلال ، استقامت و خمود نبودن در برابر مشكلات رو ياد بگيري . براي يك مادر سخته ولي بالاخره خواهي فهميد ، شايد وقتي به سن الان من رسيدي . من  هميشه مثل سايه در كنارت خواهم بود و راهنماي تو ، ولي در نهايت همه چيز رو به عهده خودت خواهم گذاشت تا وابسته به من يا پدر نباشي .. چيزي كه تجربه ناخوشايند و احساس نيازش گاهي آزارم ميده ..

مثل هميشه مي نويسم تا بعدها بخوني و بدوني ..

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

دوستهاي خوبم نمي دونم وبلاگم چرا اينطوري شده ؟ براي بلاگفا ايميل زدم ولي خبري نيست . هركس مي تونه راهنمائيم كنه كه مشكل وبلاگم رو حل كنم . ممنون .

پ.ن :شیرین جون یک دنیا ممنون . من خیلی سرم شلوغ بود اداره و اصلا فرصت تعویض قالب نداشتم . فکر کنم راهکارت درست بود عزیزم ..

بچه ها هر كس مشكل وبلاگ منو داره رجوع كنه به كامنت شيرين . به زودي برمي گردم . دلم براي همه خيلي تنگ شده ، شرمنده همتون هستم و به ياد همتونم .. 

**نيلو جون فارغ التحصيليت مبارك عزيزم .. نمي دونم چطوري بگم كه چقدر خوشحال شدم از خوندن اون پست و چقدر خوشحالم از خوشحاليت ..

**تيلا جون كلي وجدانم درد گرفت كه تولد تينا رو دير فهميدم و تبريك گفتم . خيلي خانومي .


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

هوا كم كم سرد ميشه و  باز هم من ليوان ليوان چاي مي ريزم و ميارم پشت ميز كارم . توي قندونم پر از توت و كشمش و خرما خشك و انجيره و با چاي ليوانيم هم كلي حال مي كنم . امروز رئيس نيست و من فرصتي پيدا كردم براي نوشتن و استراحت .. درگير تعويض نرم افزارهاي اداري و يكپارچه كردن هستيم و به شدت درگير كارم هستم و سرم شلوغه . طوريكه زير ذره بينم و جز براي كار اداري نمي تونم زياد توي نت بچرخم . روزهايي كه بايد اداره بمونم هم بخاطر شرمينه استرس مي گيرم . خدايا يعني همه مامانهاي كارمند اينقدر استرس و دلنگراني مي كشند .. چه سخته ..

در حال حاضر مهمترين كش و قوس ما ، مانور دادن هست روي لفظ "خودم " . البته اين خودم با خودم چند ماه پيش ، خيلي متفاوت شده و گاهي هم حسابي اسباب دردسر و كار زياد شدن . مخصوصا وقتي عازم جايي هستيم يا عجله دارم ، بايد از زمين و زمان ، داستان و آسمان و ريسمان ببافم تا حواسشو پرت كنم و حاضرش كنم يا گاهي آخر شب توي خواب و بيدار به سوالهاي بي پايان و عجيب و غريبش جواب بدم و فردا صبح ياد مكالماتمون بيفتم و توي دلم كلي بخندم و قربون صدقش برم . گاهي هم جلوي جمع از صحبت نابجاش در عالم بچگي تا بناگوش سرخ بشم ..

الان كمتر براي آموزش و يادگيريش نياز به گذاشتن وقت زياد دارم . به توصيه يك روان پزشك كودكان كه فقط به صرف كسب اطلاعات با شرمينه پيشش رفتم ، فقط وسايل آموزشي لازم رو براش فراهم مي كنم . يك بار توضيح ميدم و بعد مي بينم با جديت و پشتكار فراوان ، خودش به هر قيمتي هست ميره دنبالش و ياد ميگيره . در حين بازي بهش سر ميزنم ، راهنمائيش مي كنم ، در ازاي موفقيتهاش تائيد و تشويقش مي كنم و هميشه سعي مي كنم اين حسو بهش القا كنم كه برام مهم هست و من موفقيتهاشو مي بينم . دكتر معتقد بود شرمينه حتي خيلي بيشتر از سنش آموزش ديده و بهتره براي ادامه راه و استقلال بيشتر ، تا حدود زيادي آموزش و كارهاي شخصي به خودش واگذار بشه . نتيجه عالي بوده . هم شرمينه پيشرفت بيشتري كرده و هم من وقت براي استراحت و رسيدگي به كارهام دارم . خوب شرمينه داره بزرگ ميشه و مثل يكي دو سال قبل ، نيازي نمي بينم از جويدن كاغذ و قورت دادن قطعه هاي اسباب بازي بترسم . اعتراف مي كنم الان وقت آزاد بيشتري توي خونه دارم يا وقتي كار دارم و ازش مي خوام منو به حال خودم بذاره ، كاملا دركم مي كنه و كاملا ميتونه خودش بازي كنه و اين براي هر دومون عاليه ..

شرمينه با يك اشاره كوچك ، خودش لباسهاشو مي پوشه ، خودش غذا و ميوه و آب مي خوره و خودش دستشويي ميره و به تنهايي مي خوابه . همه اينها يعني اينكه شرمينه ميخواد استقلال داشتن رو ياد بگيره . حتي خيلي از خودش هاي ديگه رو هم ميخواد كه به تشخيص من كمي زوده .. و من راضيم .

شرمينه كاملا متوجه حرفهاي من ميشه ، چون من از چهار ماهگي بي وقفه و خستگي ناپذير حرف زدم . چه پستهايي كه ننوشتم از خسته شدن استخوانهاي فكم ؟ و اعتراف مي كنم الان كم كم نتيجه همه اون صحبتها رو ( كه خيلي ها معتقد بودند بچه زير دو سال درك نمي كنه چون بايد دائم تكرار كرد) مي بينم ، چه پستهايي كه نوشتم فقط حرف زدن و تكرار و تكرار ..

مطمئنم كه با نزديك شدن به تولدش در آستانه سه سالگي و گذشتن اين دو سه ماهه ، باز هم شاهد يك جهش سريع رفتاري هستم . تمام تلاشم رو ميكنم كه هميشه بر خودم و رفتارم تسلط داشته باشم و هيچوقت از كوره درنرم ، مي دونم بچه ها خيلي راحت مي تونند از عصبانيت ما سوء استفاده كنند . براي همه مامانها هم ، موفقيت و تندرستي در راستاي وظيفه خطير مادري آرزومندم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  |