تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

سلام

از جمعه به شدت مشغول شست و شو و خونه تکونی شدم . یه حال اساسی دادم به آشپزخونه .. بماند که زمان کاری دو برابر افزایش پیدا می کنه چون بین کارهام دائم باید خورده فرمایشات شرمینه رو هم حاضر آماده کنم . شرمینه هم کلی خوشحال و کیفور از این به هم ریختگی .. یعنی دیشب فکر کنم کل اتاقش وسط حال پذیرایی ولو شده بود . گاهی اومد شیرموز خواست درست کنم . گاهی هوس میوه پوست شده کرد . يك دفعه اومد چاي بيسكوئيت خواست . فکر کنم سه چهار تا سی دی عوض کرد . همه کفگیر ملاقه ها رو هم وسط اتاق ولو کرده بود و خلاصه ساعت ۹ شب آخر ریخت و پاش بود . خیلی خوب بازی می کنه و از وسایلش مراقبت می کنه . من هم مدتهاست اصلا کاری به ریخت و پاش ندارم به شرطی که کارهای خطرناک نکنه و به وسایل ممنوعه دست نزنه . يه قسمت روفرشی پهن کردم نقاشی میکنه ! یه جا سینی گذاشتم بیسکوئت می خوره ! یه قسمت همه ماشینها رو قطار چیده شاید از این سر پذیرایی تا اون سر ! وسط حال هم چادر بازیشو علم کرده ! چرخ خیاطی و اتوی اسباب بازیشو هم آورده و کل لباسهاشو از کشو ریخته تا بدوزه و تن عروسکهاش کنه ! كشون كشون ميز و صندليشو آورده وسط اتاق ، فقط روتختي و لحافش كمه كه اون رو هم مياره ! سی دی تام و جری هم که باید همیشه به راه باشه ! وسط همه این شلوغی ها هم هر دفعه یه چیزی یادش میاد و می طلبه .. من هم اصلا بکن و نکن نمی گم تا حسابی سرگرم باشه و با خودش بازی کنه . گاها هم فیلم بازیشو بر میدارم و دقیق به مکالماتش با دوستهای خیالیش گوش میدم و توی دلم حسابی می خندم .. جمع کردن همه اینها حداقل یک ساعت کار می بره ، ولي چه لذتي داره ديدن بازي و دنياي كودكانه اش .  

همسر كه از راه ميرسه با ديدن اين وضع چشم هاش گرد ميشه ! آهسته ميگم چيزي نگو و بذار توي عوالم خودش باشه ، منكه دارم كيف مي كنم . چقدر معيارها متفاوت ميشه . شايد قبل از داشتن بچه ، تجسم همچين وضعي وحشتناك بود ، ولي حالا برام لذت بخش هم هست .

بعد از اينهمه بازي ، همسر و شرمينه مسابقه ميذارند تا جمع و جور كنند . شرمينه دوتا كتاب جابجا مي كنه و ميكشه كنار ، گاهي خيلي زرنگ بازي درمياره و من واقعا تعجب مي كنم ! اينكه زياد سرش كلاه نميره . مثلا هر روز بعد از برگشت از اداره در حاليكه ده قلم كيف و ساك و بعضا نون و شير و خريد از سر تا پام آويزونه ، پائين پله ها مي ايسته و سرشو تكون تكون ميده : " پير شدم مامان ! خيلي پير شدم ! بغلم كن! "  انواع ترفندها رو بكار مي برم ، مسابقه ، رشوه و ... امكان نداره فقط بايد پله ها رو بغل بشه . بعد هم انواع و اقسام قصه ها و كلكها تا قبل خواب ظهر دستشويي بره و دستهاش بشوره ..  

بيش از حد به كارتون و شخصيتهاي كارتوني علاقه داره . همه رو هم به اسم مي شناسه و عروسكهاشون رو داره . باگزباني ، سيلوستر ، توئيتي ، تام و جري ، همه شخصيتهاي كارتونهاي شركت هيولاها و عصر يخي ، گارفيلد ، سيندرلا ۱ و۲ و۳ ، ميكي و ميني ، دانلداك و شرك و پو و ... يك كيف سي دي داره كه به جونش وصله . همه سي دي هاشو هم ميشناسه و هميشه بايد همه سرجاشون باشند . هر روز با انتخاب خودش ، يكي رو خودش بايد بذاره و كامل ببينه ، موقع ديدن هر كارتون ، عروسك همون كارتون رو مياره و پيشش مي نشونه و فيلمشو نشونش ميده ! هر دفعه هم انگار دفعه اوله و براش هيجان داره . راستش تقصیر خودم هم هست . من عاشق شخصیتهای والت دیزنی هستم و بجز اون عاشق گارفيلدم ! ده دفعه بیشتر فیلشمو دیدم و هر دفعه كلي قربون صدقه اش ميرم ! هرچند موافق ديدن سي دي و كارتون نيستم چون مي دونم زيادش خلاقيت بچه ها رو ميگيره ولي فعلا چاره اي نيست و شور و هيجان شرمينه براي اين شخصتهاي كارتوني رو نمي تونم ازش بگيرم .

علاقه بعديش ماشينه ، كلكسيوني از ماشين داره ، بيرون ماشينها رو با انگشت نشون ميده و اسمشون رو ميگه ، اونهايي كه جديد باشند و اسمش رو ندونه حتما ميپرسه و يك بار كافيه تا براي هميشه يادش بمونه ! مثلا ۲۰۶ يا ۲۰۶ مدل SD ، سمند يا سمند مدل LX !!!!! خودم گاهي تعجب مي كنم .. خوب اين علاقه اش از باباش بهش به ارث رسيده ! سي دي و كامپيوتر از مامانش بخاطر شغلش ، ماشين هم از باباش بخاطر شغل باباش ! واقعا اين ژنتيك چه ميكنه !

پ.ن 1 : بچه ها من كد روز شمار تولد شرمينه رو كه مثل هر سال paste مي كنم توي ويرايش قالب بلاگفا ، بلاگفا پيغام ميده اين كد غيرمجازه و تائيد نميكنه . چرا ؟

پ.ن 2 : باز داره اسفند ميادو دلم به تاپ تاپ افتاده . چقدر دوست دارم برم خريد لباس شرمينه زودتر ! مي خوام چند دست لباس تيتيش براش بگيرم .. نشده زياد برم بيرون ، هنوز حراجي ها جمع نكردند انگار و لباس هاي بهاره نيومده نه ؟؟

پ.ن ۳:  توی خیلی وبلاگها دیدم برای مامانهای شاغل دلسوزی شده و علت اصلی هم نیاز مالی مطرح شده که باید بچه خواب رو در به در کنیم و ... هر کس یک برداشت و قضاوتی از نیاز مالی داره ! من همکارهایی دارم که حداقل ماهی چند میلیون خرج می کنند و همه نوع امکانات رفاهی هم دارند و دائم راهي مسافرتهاي خارج كشورند و حتي اونجا خونه دارند ، ولي فكر مي كنند نياز مالي دارند !!!!!!!!!  ولي كار كردن براي من چيزي وراي همه اينهاست ..همونطوري كه من از همون كودكي هميشه به كارمند بودن مامانم و شغلش افتخار كردم و هميشه به خودم باليدم ! شاغل بودن مامان و حتي مهد رفتن خودم ، يكي از مهمترين عاملهاي موفقيت من در حيطه اجتماع بوده ، وگرنه مطمئن باشيد امثالي مثل من يا مامان نازگل و خيلي مامانهاي شاغل علت اصلي كار بيرون برامون نياز مالي نيست و هر كس هم آزاده اون طور كه تشخيص ميده زندگيشو بچرخونه ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

پنج شنبه یکي از دوستهای خوبم نوبت مهمونیش بود . ( گفته بودم قبلا با دوستهای دوران کودکیم رفت و آمد دارم ) چهار نفر بودیم . چهار نفری که همیشه با هم بودیم و از زندگی همدیگه کاملا آگاهیم . من اولین نفر رفتم . قبلا به همسرم گفته بودم شرمینه با اون باشه . پنج شنبه بود و مشکلی هم نبود . از ساعت ۵ تا ۹ شب از هر دری حرف زدیم . خیلی عالی بود . از بچه هامون حرف زدیم ، از زندگی و خيلي چيزها . اينقدر جو خوبي بود كه نمي خواستيم ساعتها بگذره و همسرها يكي يكي به موبايلها زنگ بزنند كه نمياين ؟ دوستهام خيلي كمكم كردند .كلي سرزنشم كردند كه نبايد همه چيزو توي خودم مي ريختم تا كار به اينجا بكشه . ميزبان كه دختر فوق العاده اي هست كلي با من حرف زد . از بيماري پسرش گفت كه دو سال سرطان خون داشته و چطور با اون شرايط كنار اومده . هر هفته شاهد عوض كردن خون يك بچه پنج ساله بوده و جلسات شيمي درماني .. بهم قوت قلب داد . كاملا متوجه شرايطم بود گفت كه مدتها بعد از اتمام بيماري پسرش و جلسات شيمي درماني دقيقا همين حالت شوك و بي حوصلگي رو داشته تا يك مسافرت كوتاه خارج از كشور به دادش رسيده . كلي دلگرمم كردند . دست همو گرفتيم و باز هم با هم پيمان دوستي محكم تر و قوي تر بستيم . تحت هر شرايطي . وقتي برگشتم اون قدر خوب بودم كه جمعه كل خونه رو ريختم به هم ! فايو اس اساسي كردم ، كمدهاي لباس و .. خلاصه استارت زده شد . همسرم خيلي خوشحال بود . خيلي كمكم كرد . كمدها خلوت شد . خيلي چيزها بيرون رفت . لباس ، وسايل اضافي وحتي نااضافي خونه ! چهارشنبه هم رفتم آرايشگاه و كلا ظاهرم رو عوض كردم . ديشب همسر با دو تا بليط سه روزه براي يك مسافرت كوتاه اومد . بدون شرمينه ، كاملا قاطع گفت سه روز ميريم فارغ از بچه و هر فكر و خيالي براي تعطيلات هفته ديگه . جرقه هاي اميد رو يكي يكي توي وجودم احساس مي كنم . همه چيز تموم شده .. ميخوام برگردم ..

بجز اونها ، ممنون دوستهاي مجازي عزيزم هستم كه ديگه برام مجازي نيستند و دوستهاي حقيقیم محسوب ميشند . فريباي نازنين كه واقعا زبونم از توصيف خانومي و كمالاتش ناتوانه توي اين شش ماه هميشه به من دلگرمي داد و ساپورتم كرد . خوندن پيغامهاي خصوصي و غيرخصوصي و ايميلهاش دلگرمم مي كرد و دلشادم ، انگار سالهاي طولانيه مي شناسمش .. شايلي مهربون ، مژگان عزيز مامان آنديا كه هميشه لطف داره ، مامان نازگل عزيز كه مي دونم يكي از دوستهاي خوبم هست و باقي مي مونه ، خاله زيباي آشنا ، شكوفه كه انگار روحيات منو ميشناسه و برام از سال نو نوشته و دقيقا زده به هدف و همه دوستهاي خوبم كه برام كامنت گذاشتند و محبت كردند ..

پست بعدی رو حتما با شرمینه میام .

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

نشستم پشت پنجره اتاقم تو اداره و به بارون نگاه می کنم . چه بارونی .. یک چیزی تو همون مایه های شرشر ! نمی دونم چه احساسی دارم ؟ خوشحالم ؟ دلشوره دارم ؟ بین زمین و هوا معلقم ؟ یک آدم دیگه ام ؟ همون شهرزاد قبلم ؟ حالم خوبه ؟ خوب نیستم ؟ باور می کنم ؟ باور نمی کنم ؟ بین خواب و بیدارم ؟ یک عالمه کار دارم . خیلی زیاد . شش ماهه دست و دلم به کاری نرفته . هیچ کاری نکردم . نه هدفی ،  نه برنامه ای ، افسرده بودم خیلی زیاد . ولی به روی خودم نیاوردم . همه چیز داره تموم میشه . چرا خوشحال نیستم ؟ همچنان بین زمین و هوا معلقم . خودمو خوب شناختم . ظاهرم توی این شش ماه خوب بود . خيلي خوب ! هميشه مرتب ! انگار بخوام بگم چيزيم نيست ! مثل كاميلا ( مي شناسيدش ؟ سريال ويكتوريا ) هر موقع خيلي به خودم ميرسم يك چيزيم هست ! هر موقع ميرم آرايشگاه و همه كار مي كنم ! اما درونم ؟ نمره ام چند میشه ؟ اگه بخوام با خودم رو راست باشم ردم !

حالا انگار همه کارهای عقب افتاده شش ماه گذشته ریخته توی مغزم . دوباره شروع کنم ؟ نکنه باز همه چیز زیر و رو بشه ؟ نکنه باز .. نکنه افسردگی دارم و باید درمان بشم ؟ افسردگی ندارم ؟ پس چرا سر و ته کلاف زندگیمو گم کردم ؟ الان باید از کجا شروع کنم ؟ خدایا من چقدر کار دارم ..

دیشب تا صبح دستمو زدم زیر چونه ام و عین مرتاض ها تا صبح روی یک مبل نشستم و فکر کردم ! سخت می گیرم زندگیو ؟ سخت نمی گیرم و خیلی راحت می گیرم ؟ فقط مي تونم بگم نمي تونم همه  بار شش ماهو يك شبه فراموش كنم . نميشه . چرا نمي تونم ؟ چرا ؟ ديگه چشمم از زندگي ترسيده ! زندگي ارزش داره ؟ نداره و بي خيالش ؟ خدايا من چقدر كار دارم ..

قرار بود امسال كلي كار انجام بديم . هيچ كاري نكردم . بهم ميگي ديگه خيالت راحت ! نمي خواي بقيه اشو بريم ؟ مي تونم ؟ نمي تونم ؟ انگار سالها دويدم . خيلي خالي شدم . از همه چيز . اينقدر خالي كه انگار نه فكري دارم ، نه انرژيي ، خوبه ؟ بده ؟ خوبم ؟ بدم ؟

نفهميدم چي نوشتم ولي هرچي توي ذهنم بود نوشتم ! كار خوبي كردم ؟ نكردم ؟ قدرت تشخيص ندارم انگار! ولي تا حالا با خودم اينقدر روراست نبودم ! بدون تظاهر ! چقدر كار دارم ..

اين پستو زود بر مي دارم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |