وقتی به بچه هایی که تند تند می خواهند شیشه های ماشین رو تمیز کنند ، يا بچه فقيري كه چادر مادرش رو گرفته و تقاضاي كمكي مي كنه كنجكاوانه نگاه مي كني و سوال مي كني كه: " مامان ني ني چي كار مي كنه ؟ مامان چرا به ني ني پول مي دي ؟ مامان ... " دلم مي خواد همه واقعيتها رو ازت پنهان كنم تا چيزي ندوني ..
وقتي صبح ها مجبورم توي خواب ناز لباسهاتو بپوشونم و خواب شيرينت رو به هم بريزم ، توي خواب و بيدار از من مي پرسي : " مامان آخه چرا بايد بريم بيرون ؟ هوا كه تاريكه هنوز ! خورشيد نيومده ، من بايد بخوابم .. " دلم مي خواد همه واقعيتها رو ازت پنهان كنم تا چيزي ندوني ..
وقتي ناراحتم و توي خودم هستم ، با نگاهي لبريز از محبت و معصوميت پيشم مياي و نوازشم مي كني و آهسته مي گي : " مامان ناراحتي ؟ زياد حرف بزنيم .. " دلم مي خواد هيچ واقعيت تلخي رو هيچوقت نفهمي ..
وقتي صبح ، كبوتر مرده اي رو توي حياط به من نشون ميدي و مي پرسي: " چرا اينجا خوابيده ؟ سردش ميشه ، پتو بيار بيندازم روش .. " دلم مي خواد هيچوقت معني مرگ رو نفهمي ..
وقتي روزي چند بار از من سوال مي كني كه بالاخره كي با مامان جوني مي توني پارك بري و مثل قديمها بدو بدو كني آرزو مي كنم هيچوقت معني بيماري و ناخوشي رو ندوني ..
وقتي پسر پرستارت بهت گفته اگه دوچرخه بخره با هم ميريد پارك تا مسابقه بديد و تو بارها از من سوال مي كني چرا پسر كوچولوي پرستارت دوچرخه نداره تا با هم دوچرخه سواري كنيد ، آرزو مي كنم هيچوقت معني فقر و بي پولي رو نفهمي ..
وقتي مثل هميشه راس ساعت ۱۱ خونه تلفن مي كنم تا صداتو بشنوم و انرژي مضاعفي بگيرم و تو هم مثل هميشه ميگي: " زياد زود بيا مامان ! " دلم مي خواد هيچوقت معني دوري و تنهايي رو نفهمي ..
وقتی ناخوداگاه چشمت به دعوای بین آدمها توی خیابون می افته و مصرانه می پرسی : " آقاها چی میگند ؟ چرا دعوا می کنند ؟ " دلم میخواد هیچوقت معنای خشونت و جنگ رو نفهمی ..
وقتي سر نوبت سرسره بازي پسر كوچولوي قلدري تو رو هل ميده و زمين مي خوري و گريان سمت من مياي تا بلكه من حقت رو بگيرم و ازت دفاع كنم دلم ميخواد هيچوقت مفهموم حق كشي رو درك نكني ..
ميدونم دخترم .. همه اينها احساسات رئوفانه مادرانست و فقط احساس .. نه عقل و منطق .. تو می خوای همه چیزو بدونی .. خوب و بد ، تلخ و شيرين ، زشت و زيبا ، هرچند سخته ولي تلنگري مي زنم به خودم و تلاش مي كنم محكم و قاطع به خودم بگم " آره " قسمت عمده زندگي همين واقعيتهاي تلخه و تو براي قوي زيستن بايد با همه اينها كه شايد سرسوزني از مشكلات و سختيهاي اطرافت نباشه در آينده اي نه چندان دور به تنهايي دست و پنجه نرم كني تا استقلال ، استقامت و خمود نبودن در برابر مشكلات رو ياد بگيري . براي يك مادر سخته ولي بالاخره خواهي فهميد ، شايد وقتي به سن الان من رسيدي . من هميشه مثل سايه در كنارت خواهم بود و راهنماي تو ، ولي در نهايت همه چيز رو به عهده خودت خواهم گذاشت تا وابسته به من يا پدر نباشي .. چيزي كه تجربه ناخوشايند و احساس نيازش گاهي آزارم ميده ..
مثل هميشه مي نويسم تا بعدها بخوني و بدوني ..
